سلام بعد از مدتها دوباره میخواهم بنویسم.خیلی وقت هست از نوشتن دورم خودم را فقط به خواندن عادت داده بودم۰شاید تحولات بزرگ زندگی ام مرا دوباره به این سمت سوق داد۰یکی از شعرهای قدیمی ام را گذاشته ام۰
بی من
دور افتاده ام
صبح که از خواب بیدارشدم فهمیدم
دیگر با خودم نیستم
زیر باران ها ولگردی می کنم
تا قلبم بایستد
بعضی ها داد می زنند
شبح
اما خوب می دانم
هیچ نیستم
کسی باور نمی کند
صبح که بیدار شدم
نبضم درد می کرد
عینک ذره بینی زدم
موهایم را سیاه کردم
و دستهایم را
صبور
دور تر شدم
هیجانات کشنده آهن رباست
و قفل گلویم آهنی
صبح که بیدار شدم
لبم زیرابرها دریاچه ای شد
خودکار شاخی بر سرم
پشت ملافه ها قایم می شوم
ادای خودم را در می آورم
قهقهه می زنم
اشکم سرازیر می شود
کمی نزدیک تراز دورم
فردا یعنی صبحی دیگر
یا شبی دیگر
من با شب آمدم
اما صبحی بیدار شدم
که آینه ها دیگر نشانم ندادند
قطعا کسی مرا دزدیده است
در همین دورها
دلواپسم
به تمامی دور نامه ها آگهی دادم
:بدون عکس نوشتم
کسی که تازه خودش را از گنجه ها در آورده بود
غبار گرفته در باد ایستاده بود
تمام سرش پر از آرزوهای به هم بافته بود
دلش پر از بهانه رفتن
ولی نبود
نه دور
در حوالی خودش گم شده بود
آفتاب نزده
خودم را می چلانم
می تکانم
بعد
به تو آویزان می کنم
قسمت ما
به هم گره میخورد
بعد از مدتها دوباره نوشتم خوب یا بدش را نمی دانم
مویه های گمنام
تن زمین را می لرزاند
دستهایی
-هر چقدر بزرک-
غریبه اند
کنار زدن خاک را
هوا تاریک که بشود
فردا که بشود
انگار نه بیابانی و
نه چاله ای
اما
روح مشترکمان
رعد و برق ها را به اینجا میکشاند
وبلاگ یکی از دوستان در زمینه ادبیات مدتی است که به روز شده بی فایده نیست اگر سری بزنید
کمری خم شده ودرد هایی از استخوان بیرون پریده.یک عمر دست نوازشی بودندو حالا دستی نیست که دری باز کند و بیاید.یکی سراغ پروانه اش را ازمن می گرفت ودیگری فکر میکرد من پروانه اش هستم.اما من خود خودش بودم.با همان دستهای چروکیده که در جوانیشان پر میکشیدم.و زمزمه می کردم:
کاش بچه ها بیایند .کاش بچه های بچه ها بیایند. کاش کسی بیاید.
دیروز با عده ای از دوستان خانه سالمندان بودیم و...
فقط
آفتاب و سایه که بازی می کنند
من کدر تر میشوم
" لحظات عريانند و
کسي کسل از هرزگي که
مدام بر تنش مي کنند
در هيا هو
اواز سر ميدهد
اما
سنگسار زياد است
براي فاحشه اي به گمان
ديوانه
گفتم:فقط دو روز.الان چند روزه که برگشتم کنارشم،اما منو نمیبینه.
فقط میگه: خدایا،منو زودتر ببر پیشش.
لعنت بر تمامی اعیاد
که من مرثیه خوانی بیش نیستم
خودم را که ببرم
سر سال
یکی دیگر بگیرم
باز از بوی تنباکو مست میشوم
مثل کلمه ساقی
که نیامده
بوی شرابش رم میدهد
از اطرافم هر چه جنبنده را که به هوای....
بگذریم
نگفتند حافظ قدیمی شد
ولی کلماتش برای من
البته بدون سین
شاید سگرمه های من باشد
که کور کور دوست ندارد
جای سبزه های بخت را بازی کند
هيس
خودش را به سکوت دعوت مي کند
و روي بي خياليش لم مي دهد
اين روزها
بايد گوشه ذهنش آب خنک بخورد تا
دوباره وقت بردن برسد
يک مشت عکس يادگاري کف قلبش ريخته
هر وقت نگاهشان مي کند
بالا مي آورد
شعر
که بر سينه مي کوبدشان و
نفرين مي کند
رد حرف هايش را
هيس
سکوت هم ديگر قديمي شد
دوازده بار زنگ خواهد زد
سالي به آخر خواهد رسيد و
سالي آغاز خواهد شد
سالهايي بي بها
که مي روند و مي آيند
تو دقيقه اي هستي
که عقرب هيچ عقربه اي
قادر به کشتنش نخواهد بود
وقتي چراغ ها را براي لحظه اي خاموش مي کنند
من مانند احمق ها نمي بوسمت
ديوانه وار با تو نمي رقصم
عبارات احمقانه رديف نمي کنم
براي زيبا ترين تبريکات سال جديد
کارهايم شايسته نيست
شعری از نزار قبانی شاعر عرب
